تبليغاتX
لعنت به اون مسافری که رفتنو یاد تو داد..

(دوستت دارم تا آخرین نفس)تقدیم به اونی

که میدونه دوسش دارم ولی انکار

میکنه...!!!


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 18:24 موضوع | لینک ثابت


نذار که بین من و تو هر چی بوده خاطره شه، تو بری و من بمونم قصه ی ما تموم بشه...


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 17:22 موضوع | لینک ثابت


من تو را دوست ندارم ....

نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی غمگینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و ستارگانی که تو را می بینند

رشک می برم

تو را دوست ندارم

اما نمی دانم چرا

آنچه می کنی در نظرم بی همتا جلوه می کند

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

از هر صدائی بیزارم ....

حتی اگر صدای کسانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگ صدایت را در گوشم می شکنند

دوست ندارم تو را ; آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس که دیگران دل ساده ام را

کمتر باور میدارند

و چه بسا به هنگام گذر می بینم که بر من نمی خندند

زیرا آشکارا می بینند

که نگاهم به دنبال توست ......


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 17:11 موضوع | لینک ثابت


Ever since you've left i've realised that A part of one's

life is made of someone else's life .I miss that part

 

...I miss you

 


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 17:5 موضوع | لینک ثابت


خدایا

وقتی تنها هستم و احساس ناامیدی می کنم نگذار تا قلب دردمندم فراموش کند که تو

دعاهایش را می شنوی بمن یاد آوری کن که علیرغم تمام پیروزیها و شکستها مادامی

که به تو ایمان داشته باشم امیدواری نیز با من همراه خواهد بود نگذار تا با حماقتها و

نابخردیهایم چشمهایم کور گردد. بلکه یاریم کن تا افسوس اشتباهاتم را نخورم و آنها را

جبران کنم به من قدرت بده تا ترسهایم را بپوشانم و در آینده برای خود افسوس نخورم

خدایا تا سپیده صبح فردا خوابی آرام به من عطا کن و صبحگاهان مرا با شهامتی برای

شروع روزی دیگر و ادامه دادن راه ، از خواب بیدار کن. 

                                                                                                  آمین


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 16:59 موضوع | لینک ثابت


گفت : مي خوام يه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...
گفتم : كجا؟
گفت : رو قلبت ...
گفتم : مي توني؟
گفت : آره زياد سخت نيست ...
گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ...
يه خنجر برداشت ...
گفتم : اين چيه؟
گفت : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .
ساكت شدم  ...
گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟
خنجر رو برداشت و با قسمت تيز اون نوشت :
دوستت دارم ديوونه !!!
اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم .
اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...         
   خدايا عشقم بر گرده ...


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 10:5 موضوع | لینک ثابت


اون لحظه کـــه تــو فکرتم، گــريه امــونم نميده
تو اين روزاي بي کسي غم هميشه باهام بوده
از روزي کـــه نديـدمت، دلتنــگ چشمــاي توام
نمي دونم چه حسيه، بي تاب دستهـــاي توام
تيـک تيــک ساعت اتاق، صــداي قلبتــو داره
گلــدون پشت پنجــره، تــو رو به يــادم مياره
ميپيچه عطر نفسهات تو هر کجاي اين خونه
از دوري و نبودنت، دلــم چـه تنهــا مي مونه
وقتي نباشي پيش مــن قلبم ترک بر ميداره!
يــواش يــواش ميشکنه و اشـک منو در مياره
اون لحظـه کـه تـــو فکرتم، گــريه امــونم نميده
تو اين روزاي بي کسي غم هميشه باهام بوده


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت


بچه كه بودم درخت را آبي، 
ماهي را سبز و خورشيد را
سياه مي كشيدم. بچه كه بودم
همه جا را سياه و سفيد
مي ديدم. بچه كه بودم،وقتي
قلبم مي زد دست روي
قلبم مي گذاشتم و فكر
مي كردم كه توي قلبم يه
ساعت داره تيك تاك مي كنه.
بچه كه بودم... اما گذشت! حالا
ديگه بچه نيستم چيزي برام
 تنوعي نداره..
نه مي تونم تو نقاشي
رنگهاش رو اشتباه بزنم نه
دنيا رو سياه و سفيد
ببينم و نه فكر كنم كه قلبم
يه ساعته و نه بازي اي رو
 بلد نباشم... چون من بزرگ
 شدم و بزرگ شدن يعني واقعيات
را فهميدن. اي كاش هنوز بچه
بودم...


 


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 18:51 موضوع | لینک ثابت


گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
 بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!             

 


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 18:46 موضوع | لینک ثابت


تنم از حادثه خسته، دلم از غصه شکسته،يه مسافر غريبم راهي يک راه دورم
ناجي شکسته بالم که تويي تنها نشستي،اي که واسه خاطر من دل مردم رو شکستي
پر بغض و گريه بودم تو رسيدي تا بخندم،واسه پيدا کردن تو دل به جاده ها مي بندم
راهي يه کوله راهم،کوله بار عشقو بستم، ديگه از خودم بريدم ديگه از تو آينه خستم
توي کعبه وجودم دور چشمه ي تو گشتم، نکن از دلم گلايه بايد از تو مي گذشتم
مي خوام اين عشق قشنگ رو از نگاهت پس بگيرم، نمي خوام مثل پرنده توي يک قفس بميرم
اي نگاه آبي نو،کاش تو مهربون نبودي ميون اين همه آدم تو يه همزبون نبودي
لحضه ي گذشتن از تو، آخرين لحضه ي ديدار،واسه تو از تو گذشتم همينو ميگن يه ايثار...


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت


شب سردی است،و من افسرده
راه دوری است،و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها،از جاده عبور: دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل، غم من،لیک،غمی غمناک است

خدایا من خستم صدامو میشنوی؟؟؟


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت


ماه رمضان بر همه ی شما روزه داران عزیز مبارک باد.


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 17:22 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط عاشق تنها در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 15:43 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط عاشق تنها در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 15:43 موضوع | لینک ثابت


کاش یه تیکه سنگ بودم

 

مشتی خاکستر

 

یه واکسی کناره خیابون

 

کاش نمی شناختمت

 

کاش دلم سنگ بود

 

کاش اصلا دل نداشتم

 

کاش اصلا نبودم

 

کاش می شد همه چیز رو با یه تخته پاک کن پاک کرد

 

کاش یکی از آجر های خونت بودم

 

کاش من تو بودم

 

کاش تو من بودی

 

کاش ما یکی بودیم

 

کاش یک نفر بودیم دوتایی

 

عشقت داره روحمو میسوزونه

 

بارها و بارها میگم..............................دوستت دارم دیوونه وار...


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت


عشق یعنی بغض بی پایان من

عشق یعنی حسرتی در جان من

 

عشق یعنی حرفهای پیش و پس

عشق یعنی ظلم بی رحمانه بس

 

عشق یعنی دستهای گرم تو

عشق یعنی هرچه دارم سهم تو

 

عشق یعنی بی قراریهای من

عشق یعنی هر گناهی پای من

 

عشق یعنی آرزوی دیدنت

عشق یعنی فرصت بوسیدنت

 

عشق یعنی با دلم بازی نکن

عشق یعنی قصه پردازی نکن

 

عشق یعنی این جدایی ساده نیست

عشق یعنی درد من درد بدی ست...


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 15:4 موضوع | لینک ثابت


من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم

      

                اگرچه گفته ای تورا به خاطرات بسپرم

 

                             هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام

 

               مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام

 

                            تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی

 

                         من شکست داده راخودت برنده مي کنی...


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 15:1 موضوع | لینک ثابت


اگه ازم گریزونی،از عاشقی پشیمونی،داری اشکامو میبینی از تو چشمام

نمیخونی...قدر تورو ندونستم تورو خواستم نتونستنم از تو شکایتی ندارم

تورو دنیام میدونستم...فرصتی بده به دستام،بذار دستاتو بگیرم عاشقونه

،نگو ما با هم غریبیم به من احساسی نداری بی بهونه...بی تو دل خوشی

ندارم دیگه طاقت نمیارم،ای تموم زندگیم ،هستی من، دار و ندارم...وقتی

اسمت رو لبامه نفسام آروم میگیره،بی تو حرف تازه ای نیست بی تو من دلم

میگیره... فرصتی بده به دستام،بذار دستاتو بگیرم عاشقونه...عشق من

چیزی بگو نذار که زود تموم بشم نذار احساسی که دارم بدون تو حروم

بشن...کمی نوازشم بکن،عشق منو ازم نگیر نذار حس تورو خواستن

اینطوری نا تموم بشه... فرصتی بده به دستام،بذار دستاتو بگیرم عاشقونه...

 


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 14:55 موضوع | لینک ثابت


 نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم

نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر

كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم

گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي ...


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 13:9 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 12:52 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 12:41 موضوع | لینک ثابت


سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی.آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی...فدای مهربونیات چه

می کنی با سرنوشت؟دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت.حال منو اگه بخوای رنگ

گلهای قالیه.جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه.ابرا همه پیش منن،اینجا هوا پر از غمه.از غصه

هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه...دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون، فریاد زدم یا تو بیا یا منو

پیشت برسون...!فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه.غم غریبی عزیزم زرد و شکستت

نکنه .چادر شب لطیفتو از رو شبات پس نزنی،تنگ بلور آبتو یه وقت ناغافل نشکنی...اگه واست زحمتی

نیست،بر سر عهدمون بمون.منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون...راستی دیروز بارون اومد.منو

خیالت تر ،شدیم.رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم.از وقتی رفتی آسمونمون پر از کبوتره.زخم

دلم خوب نشده،از وقتی رفتی بدتره...فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم.حقیقتو واست بگو به آ

خر خط رسیدم.نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت،برای مهربونیات نوازشات،بوسیدنت...به خاطرت

مونده یکی همیشه چشم براهته؟یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته؟من میدونم .من میدونم همین

روزا عشق من از یادت میره.بعدش خبر میدن بیا،که داره دوستت میمیره.

عکسای نازنینتو با چند تا گل کنارمه.یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه...تنها دلیل زندگی!با یه

غمی دوستت دار.داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم.وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه

گیر.مگه نگفتم چشماتو از چشم من هیچ وقت نگیر...؟

دلم میخواد یه چیزی رو بدونی،دیگه،نه عاشقی نه مهربونی...

میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن.نورشونو بدرقه ی پاکی خنده هات کنن.تنها دلیل زندگی با یه

غمی دوستت دارم...

 


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 11:49 موضوع | لینک ثابت


1)آموخته ام که مهم بودن خوب است ولي خوب بودن از آن مهمتر است.
2)آموخته ام که خداوند متعال همه چيز را در يک روز نيافريد،پس چطور        
مي شودکه من همه چيز را در يک روز بدست بياورم؟
3)آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آن ها را تغيير نميدهد.                 
 4)آموخته ام که تنهاکسي که مراشادمي کندکه مي گويدتومراشادکردي.    
5)آموخته ام که گاهي مهربان بودن،بسيار مهم تر از درست بودن است.                       
 6)آموخته ام که هرگزنبايدبه هديه اي که ازطرف کودک داده مي شودنه گفت.
7)آموخته ام که در آغوش داشتن کودکي که به خواب رفته،يکي از آرامش 
بخشترين حس هاي دنيا را درون آدمي بيدار مي کند.
 8) آموخته ام که هرچه زمان کمتري داشته باشيم کارهاي بيشتري انجام مي دهيم
  9) آموخته ام که تنها چيزي که يک شخص مي خواهد فقط دستي ست براي گرفتن وقلبي براي فهميدنش.
 10) آموخته ام که لبخندارزانترين راهيست که ميتوان باآن نگاه راوسعت بخشيد.
 11) آموخته ام که که باد با چراغ خاموش کاري ندارد.                              
)و در آخر آموخته ام که...                                                              

                           به چيزي که دل ندارد دل نبايد بست...

 


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 10:47 موضوع | لینک ثابت


از ديارم خسته ام
سرزمين من کجاست؟
من اهل کدوم ديارم
خسته ام
خسته تر از هميشه
"دلم تنگ شده"
واژه تکراريه اين روزهام
"دلم تنگ شده"
چرا تو سرزمين من عشق جرمه؟
چرا نمي توني کسي رو که دوست داري لمس کني؟
چرا نمي توني از روي عشق به صورتش بوسه بزني؟
چرا؟؟؟
بخدا هيچ چيز لذت بخش تر از ديدنش نيست!
وقتي پشت گوشي صداش مي لرزه
وقتي گريه مي کنه
فقط واسه چند دقيقه بيشتر حرف زدن
آخه خدا...!
تا کي؟
پس تا کي؟
خدا
من بريدم
مگه نمي بيني
مگه نمي بيني تو نمازمم ديگه حواسم به تو نيست
تا کي؟
آخه تا کي؟
تا کي بخوابم که تو خواب ...
آخه تا کي برم تو فکر که با سقلمه کسي از فکرش بيام بيرون
اگر قرار نباشه کسيو دوست داشته باشم پس عشق چيه؟؟؟
اين همه آدم چيجور مي گن عاشقن؟
اين روزها هم دم من چيزي نيست بجز يک گوشي
از ديارم خسته ام...


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 10:43 موضوع | لینک ثابت


بچه كه بودم درخت را آبي، ماهي را سبز و خورشيد را سياه مي كشيدم. بچه كه بودم همه جا را سياه و سفيد مي ديدم. بچه كه بودم،وقتي قلبم مي زد دست روي
قلبم مي گذاشتم و فكر مي كردم كه توي قلبم يه ساعت داره تيك تاك مي كنه.بچه كه بود... اما گذشت! حالا ديگه بچه نيستم چيزي برام تنوعي نداره..
نه مي تونم تو نقاشي رنگهاش رو اشتباه بزنم نه دنيا رو سياه و سفيد ببينم و نه فكر كنم كه قلبم يه ساعته و نه بازي اي رو بلد نباشم... چون من بزرگ شدم و
بزرگ شدن يعني واقعيات را فهميدن. اي كاش هنوز بچه بودم...


 


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 10:42 موضوع | لینک ثابت




 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت


 اشک هایم را پذیرا باش آنگاه که سجده بر خاک تو می زنم ُآنگاه که حجم خاک دیواریست بین بودن و

نبودن.اضطرابم را پذیرا باشُآنگاه که پر می کشم تا آسمان توُ آنگاه که حجم خاک جسمم را گرو می گیرد

تا بداند که در آغوش تو آرامش می گیرم.سقوطم را پذیرا باش که نیاموختی آن هر براتی را فرودیست

گاهی جای خالی ات خالیست که تنها کلامم بعد از تو باز هم باز هم تنهاییست...


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 20:36 موضوع | لینک ثابت


چشمان بسته

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روي دکمه هاي پيانو .
صداي موسيقي فضاي کوچيک کافي ...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت


چقدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريز از كينه و نفرت بشي حس كني
كه هنوزم دوسش داري...چقدر سخته دلت بخواد باز به ديواري تكيه بدي كه يكبار زير آوار ديوار غرورش همه ي وجودت له شده ...چقدر سخته تو خيالت ساعت
ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي...چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور بشي بخندي تا نفهمه
كه هنوزم دوسش داري...چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و اونوقت آروم زير لب بگي:گل من باغچه ي نو مبارك...


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:23 موضوع | لینک ثابت


چه بهانه اي قشنگ تر از تو؟

سلام به بهترين دوست وبهانه ام براي زندگي!چه لحضه ها كه تو زندگيم گمت كردم اما تو هميشه كنارم بودي چه دقيقه ها كه حضورت رو فراموش كردم اما تو فراموشم
نكردي ،چه ساعت هايي كه غرق در شادي و غرور،تو رو پشت همه موفقيت هاي من قايم شده بودي ، از ياد بردم.اما تو هميشه به يادم بودي.چه روزهايي كه سرم رو
توي لاكم كردم و توي غصه هايي كه منكر مي كردم تو براي تلافي كارهاي بدم برام فرستادي دست و پا زدم،اما تو هميشه كاري رو كردي كه به صلاح منه.چه ماههايي
كه باهات قهر كردم و فكر مي كردم تو منو دوست نداري،اما تو با توفيق يه كار خوب به من ثابت كردي كه دوستم داري و چه سالهايي كه توي خلوتم ازت نترسيدم اما تو
هميشه منو بخشيدي.تو هميشه با من بودي،وقتي زمين خوردم تو با نور اميد نيرويي به من بخشيدي كه بتونم دوباره ادامه بدم.وقتي خسته از همه جا و همه كس نااميدانه
به تو پناه آوردم تو پناهم دادي.وقتي تو زندگيم ، سرنوشت منو سر دو راهي قرار داد تو راه درست رو بهم نشون دادي،وقتي از آدماي دور و برم دلم گرفت و دنيا غم ها
شو بهم ارزوني كرد تو به قلب من آرامش دادي ، تو با حضورت به خنده هام هدف دادي به گريه هام دليل دادي و به زندگيم و نفس كشيدنم رنگ دادي.وقتي ازت سوال
كردم جواب سوالهامو دادي.وقتي مي سوختم تو لذت لذت پختن روحم رو به من چشوندي، وقتي قلبم تپيد همه عظمت و بزرگيتو تو قلب كوچيك من جا دادي.وقتي براي
اولين بار از ديگران حرف ناحق شنيدم راه تازه ايي برام باز كردي تا گذشت و بخشش رو ياد بگيرم.وقتي بهم بخشيدي و ازم گرفتي فهميدم معادله ي زندگي نه غصه
خوردن واسه نداشته هاست ؛نه شادي واسه داشته ها...و وقتي به ازاي نداشته ها بهم چيزايي ديگه اي دادي اون وقت به بزرگي و مهربونيت بيشتر پي بردم و فهميدم
بيشتر از اون چه كه هست بايد مهربون باشم.وقتي بعضي از دعاهامو زود اجابت كردي،بعضي هارو دير و بعضي هارو اصلا،فهميدن براي رسيدن بايد كمي عجله كرد
،گاهي صبر كرد و گاهي كنار كشيد.وقتي ديگران درد دلاشونو برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت واسشون دعا كردم فهميدم كه غم و غصه هاي ديگران بارِش
سنگين تر از غصه هاي خودمه،اون وقت تو وجودم شيرينيِ به ياد ديگران بودن رو چشيدم.وقتي با گفتن يه جمله همه ارزش و اعتبارم رو زير سوال بردن اون وقت
فهميدم بعضي آدمها معناي واقعي خيلي چيزهارو درك نميكنن ،پس ياد گرفتم بيشتر به آدمها براي پيدا كردن راه درست فرصت بدم.تو ،توي پستي و بلندي هاي زندگي
خيلي چيزا بهم ياد دادن و من هرچي بيشتر ياد گرفتم بيشتر فهميدم كه نميدونم و چيزاي زيادي براي ياد گرفتن باقي مونده.و من مطمئنم تو همه ي اون چيزا رو بهم ياد
دادي و  ياد ميدي.قصه هاي زيادي پيش رومه،تا منو به شناخت خودم و قدمي به سوي تو و شايد به لقاي تو نزديك كنه.من همه ي داشته ها و نداشته هامو مديون تو
 هستم.زندگي برام وقتي معناي زنده بودن مي ده كه تو كنارم باشي.چون ميدونم تو همه ي اون چيزايي كه لازمه من بدونم بهم مي گي.زندگي بهانه مي خواهد.چه بهانه
اي قشنگ تر از تو؟


 

نوشته شده توسط عاشق تنها در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت



كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

<

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ